امروز تنهایی رفتم کنار قبر واستادم دونه دونشونو نگاه میکردم ک میرن تو قبر فرمانده نماز میخونن
چادر عربیمو پوشیده بودم اینقد ک سنگینه و گرمم بود داشتم میپختم اما غرق ی حال و هوای دیگ بودم
خیلی عمیق بغض کرده بودم یهو یه خانومه پشت سرم شروع کرد ی واکنش هایی نشون میداد ک نمیتونستم تو اون وضعیت جلو خنده مو بگیرم...
همیشه همینم! درستم نمیشم... روز اخر وداع مدینه رو ک یادم نمیره
تو اون وضعیتی ک رنگم گچ بود و داشتم تو تب میسوختم نشسته بودم کنار مامان رو شونش افتاده بودم
با اون همه غربت مدینه داشتم اشک میریختم یهو صدای مداح خروسی شد زدم زیر خنده
دست خودم نیس واقعا ی سری جاها بدجوری خنده م میگیره
یا همون شبی ک تو مسجد النبی اون وهابیه افتاده بود دنبالم بعد از اون همه ترس ی گوشه واستادم و خندیدم...
هعییییی دیوونم دیوونه
___ گودزیلای سر لوکوموتیوی ___...ما را در سایت ___ گودزیلای سر لوکوموتیوی ___ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 191