+ باشگاه همون ساعته هشت همین موقعای سال. گوشیم از هفت و نیم ز خورده بود. سه تا میس کال و چند تا پیام. مهلا اونور میدون منتظرم. ز میزدم میگفتم دارم لباس میپوشم میام. میرفتیم. ریحانو میرسوند خابگاه. اونور خیابون جلو بستنی فروشیه. نگام میکرد. خسته نباشی (...) {همون کلمه درد اور}. میخندیدم. میگفت عاخ سردته بازم لباس نپوشیدی. سویتشرتشو از عقب برمیداشت مینداخت روم. میگفت دو تا لباس گرم میذارم تو ماشین اینقد ک بد عادتی لباس نمیپوشی. دستامو میکردم تو آستینای گنده ش. دستامو میگرفت ها میکرد تا گرم شم... ی روزم گفت در داشبوردو باز کن. برام ی بسته لواشک خریده بود. ن ب خودش دادم ن ریحانه! ی بارم قهر بود دنبالم نیومد. ریحانم نبود داشتم تنها برمیگشتم. ز زد گفت کجایی گفدم خیابون ی دور دعوام کرد ک اینوقت شب تنها؟ بعدم گفت اون پسره، ب گوشش برسون اگ ی بار دیگ دور و برت پیدا شه کل دانشکده فیزیکو رو سرش میارم پایین.
+ الان ک من داغونم الان ک از فرط بغض پر از دردم الان وسط این روزای پر از خستگی و درد و کلافگی، الان کجایی؟ دستاش دستاشو گرم میکنی؟
___ گودزیلای سر لوکوموتیوی ___...
ما را در سایت ___ گودزیلای سر لوکوموتیوی ___ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 200