طوفان، هیجان، پیروزی

خرید بک لینک
اینجوری بود ک هوا خیلی ابری و سرد بود میدونستم خطریه ولی باز رفتم

ب کسی چیزی نگفتم... تا اونجا دویدم، هوا داشت بدتر میشد...

تنها بودم دور خودم میگشتم. برخلاف فکرم اونجا شلوغ بود خیلی شلوغ

اما انگار من غریبه بودم، آدمای عجیب و غریبی بودن... من سرگردون بودم

داشتم میرفتم بالای سد یکی سرراهم اومد گفت بیا با هم بگذرونیم تنهام و ... قصد بدی داشت

ی مشت فحش بارش کردم و دویدم رفتم بالا... طوفان شده بود

آب سد میومد بالا... هرکسی تو حال خودش بود و من اینقد درگیر بودم کسیو نمیدیدم

اومدم پایین قصد کردم برگردم نمیدونم چرا اما باید برمیگشتم

اومدم پایین تر، هوا رو ب تاریکی بود... درختای بلند و قدیمی بخاطر باد و طوفان ریخته بودن تو جاده و راه بسته بود

کسی نبود... ادمایی ک پشت سرم بودن همونجا موندن و ادمای جلو روم خانواده م دو سه تا فامیل و فرفر و پرپر و فلق تو خونه منتظرم بودن... همشون تو خونه بودن و من اونجا گیر کرده بودم

وحشتناک بود وسط ی عالمه کوه و جنگل و هوای تاریک و بارون... هر لحظه امکان داشت ی چیزی بهم حمله کنه

اونم من ک اینقد از گرگ میترسم اما اونجا فقط از لاشخورها میترسیدم

فمرش تنمو لرزوند اما گفتم مهلا ی هیجانه، چیزی ک عاشقشی... وقتشه ک بری الان... تو دل هیجان و تلاش و باور

پشت همش ی پیروزیه... نمیدونم چرا این حرفا تو سرم میومد نمیدونم اما انگار اونجا بعد از این طوفان ی پیروزی بود

و من باید از طوفان و همه چیزایی ک تهدیدم میکرد جون سالم بدست میاوردم

از رو ی دوتا تنه ک پریدم باقیشو رو ی اسب بودم و اسبم جای من میپرید و تند میرفت...

یهو بین راه اسب مشکات مونده بود کمکش کردم اومدن با من

تا رسیدیم خونه خیس شده بودم اونجا همه منتظرم بودن

من فقط لبخند میزدم و حس خوبی داشتم...

یهو مرتضی اومد تو... این اینجا چیکار میکرد...

دستم زخم شده بود.. ب من گفت دختر کجا رفتی تو، سالمی؟ نمیدونی چقد نیرو تو راه منتظرت بودن

بعد ب خانومش گفت مریم ببرش دستش خونی شده پانسمان کنن

بعد بیدار شدم...

___ گودزیلای سر لوکوموتیوی ___...

ما را در سایت ___ گودزیلای سر لوکوموتیوی ___ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: چهارشنبه 31 شهريور 1395 ساعت: 9:08

صفحه بندی