
همینجا بود نفس میکشید گرفتمش بغلم تکون خورد اشک ریخت یخ بودم داری شکنجه م میکنی لعنتی...
ادامه مطلب
امروز و مهمونی... + کلی نگران بودم فازشون ب من نمیخورد مهم نبود من نمیتونستم باهاشون گرم بگیرم و البته هیچ دلم نمیخاست تو اون جمع چادرمو دربیارم و موفقم بودم + خدایا مرسی ک مرهم تک تک نگرانیامی این روزا... اینکه همشونو داری دونه دونه راس و ریس میکنی، من فدای تو بجای همه گلها تو بخند تو بگیر تو ببند تو بمان با من تنها تو بمان... + از من میپرسن شوهرش زشت بود خوشکل بود؟ فک میکنم ب اینکه اون و شوهرش سه ساعت تمام مبل روبرویی من بودن و تو چشمم اما من فقط یادمه تیشرت دختره مشکی بود و مث اینا ن چشای دخد...
ادامه مطلب
امشب شب تولد کسیه ک روز تولد بیست و یه سالگیم، همه وجودمو هزاااار تیکه کرد... تیکه هایی ک خیلیاشون هنوز پیدا نشدن و خدایا، خدای من تو همچنان سکوت کردی.. سکوووت کردی ... سکوت کردی از همون شب زیر درختای حیاط کوثر جایی ک من ی مرده متحرک شدم... + صبوری میکنم هربار ی حسی تو دلم میگه دلت آروم گرفت آخر ولی پیش یکی دیگ! نگفتی خسته ای از من، نگفتی ک داری میری، فقط دیدم بجای من داری تصمیم میگیری.. + خدااااااا خدا :((...
ادامه مطلب