
گویا سرم ی کم هوا لازم داشت تا حناق بگیره!...
ادامه مطلب
آنکس ک تو را شناخت جان را چه کند...؟...
ادامه مطلب
همیشه لحظه های حساس ک باید جلو خودمو بگیرم نخندم خنده م میگیره دست خودمم نیست امروز تنهایی رفتم کنار قبر واستادم دونه دونشونو نگاه میکردم ک میرن تو قبر فرمانده نماز میخونن چادر عربیمو پوشیده بودم اینقد ک سنگینه و گرمم بود داشتم میپختم اما غرق ی حال و هوای دیگ بودم خیلی عمیق بغض کرده بودم یهو یه خانومه پشت سرم شروع کرد ی واکنش هایی نشون میداد ک نمیتونستم تو اون وضعیت جلو خنده مو بگیرم... همیشه همینم! درستم نمیشم... روز اخر وداع مدینه رو ک یادم نمیره تو اون وضعیتی ک رنگم گچ بود و داشتم تو تب میسوخ...
ادامه مطلب
اگ ی روز خدا بهم بچه داد، ورای دخدر پسر بودنش و با وجود حمل مفهوم «مادر» رو شونه هام یادش میدم بد تو همه زمان ها بده و خوب تو همه زمان ها خوب حالا میخای بددهن باشی و بشی ارتش ی نفره اوکی باش، ولی پسوند کش دار و بده بودنُ حمل نکن... زمان ما اذون اقامه یادمون میدادن! چقد اوضاع خراب شده و چقد بدتر میشه xa0...
ادامه مطلب
ساعت پنج صبح بیدار شدم قلبم درد گرفت ! ی دلیل دیگ برا عزدواج نکردن پیدا کردم نگران پسره نیستم ک دم جوونیش بی زن بشه چون ب چپشم نیس میره یکی دیگ میگیره نگران بچمم ک از بچگی بی مادر بشه :) ناموسا :(((xa0...
ادامه مطلب